|
سال نو رو به همه ی شما دوستای گلم تبریک میگم امیدوارم سال موش براتون سال قشنگی باشه و همیشه شاد وپر انرژی باشین... مانده تا برف زمین آب شود مانده تا بسته شود اینهمه نیلوفر وارونه ی چتر ناتمام است درخت زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد وفروغ تر چشم حشرات و طلوع سر غوک از افق درک حیات مانده تا سینی ما پر شود از صحبت سنبوسه وعید در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد و نه آواز پری میرسد از روزن منظومه ی برف تشنه ی زمزمه ام مانده تا مرغ سر چینه ی هذیانی اسفند صدا بردارد پس چه باید بکنم من که رد لخت ترین موسم بی چهچه ی سال تشنه ی زمزمه ام؟ بهتر آن است که برخیزم رنگ رابر دارم روی تنهایی خود نقش مرغی بکشم.
امروز یکم دلم گرفته
یادم باشه که هیچ وقت کسی رو به خاطر دوست داشتن دیگری تحقیر نکنم وباعث دودلی اون نشم چون این کار باعث یه فاجعه ی بزرگ میشه یادم باشه چون خودم از این راه زخم خوردم فهمیدم که دودلی چقدر دردناکه اونم برای تمام عمرت پس هیچ وقت یادم نره.... با تو گفتم از غرور از گل وشعر وترانه با تو گفتم پیش من باش،بی بهانه با تو گفتم هر چه گفتم با تو کم بود عاقبت آنچه به جه ماند چشم خیس از اشک وغم بود...
شروع امامت مهدی موعود رو به همه ی عاشقان مهدی تبریک میگم به امید روزی که تو بیایی... تو امید انتظاری تودلای ناامید .... تو بهونه ی هر عاشق واسه زنده بودنی... ای دو سه تا کوچه ز مادورتر نغمه ی تو از همه پر شور تر کاش که این فاصله را کم کنی محنت این قافله را کم کنی
روزگارم بد نیست
تکه نانی دارم ،خرده هوشی،سر سوزن ذوقی مادری دارم بهتر از برگ درخت دوستانی بهتر از آب روان(فهیمه وطیبه وشیوا ) وخدایی که در این نزدیکیست لای این شب بوها،پای آن کاج بلند روی آگاهی آب،روی قانون گیاه من مسلمانم قبله ام یک گل سرخ جانمازم چشمه،مهرم نور دشت سجاده ی من من وضو باتپش پنجره ها میگیرم در نمازم جریان دارد ماه ،جریان دارد طیف سنگ از پشت نمازم پیداست همه ذرات نمازم متبلور شده است من نمازم را وقتی می خوانم که اذانش را باد ،گفته باشد سر گلدسته یسرو من نمازم را پی تکبیره الاحرام علف می خوانم پی قد قامت موج کعبه ام بر لب آب کعبه ام زیر اقاقی هاست کعبه ام مثل نسیم ،می رود باغ به باغ،می رود شهر به شهر حجر الاسود من روشنی باغچه است... سهراب سپهری
سسسسسسسسسلام خوبین خوشین ؟دوباره فاطمه اومد فکر کردین به این زودی میزارمو میرم نه بابا من تازه اومدم تازه می خوام واسه خودم جشن تولد بگیرمو شما هم دعوتین.... ازآبجی طیبه و فهیمه ی نازم معذرت می خوام الهی من فداتون بشم ببخشید که ناراحتتون کردم خوب چرا می زنین ببخشید دیگه خیلی دوستون دارم طیبه و فهیمه ی گلم زندگی تجربه ی شب پره در تاریکی است... زندگی حس غریبیست که یک مرغ مهاجر دارد...
من بی تو هیچم تو باورم نکن
خیسم زگریه تنهاترم نکن عاشق نبودم تا با تو سر کنم اتش نبودم خاکسترم نکن اگه عاشقت نبودم اگه بی تو زنده بودم تو بمون که بی تو غصه می خورم اگه دل به تو نبستم اگه این منم که هستم ولی از هوای گریه ات پرم اگه شکوه دارم از تو اگه بیقرارم از تو تو بمون که آشیانه ام تویی به هوایت ای ستاره به تو می رسم دوباره اگه عاشقم بهانه ام تویی دل کنده بودم از همزبونیت پنهون نکردی از من نشونیت من پا کشیدم از عهد بسته ام تو پا فشردی بر مهربونیت اگه همزبون نبودم اگه مهربون نبودم چه کنم دل این دل شکسترو اگه سرد ومرده بودم اگه پر نمی گشودم به تو بستم این دو بال خسته رو اگه شکوه دارم از تو اگه بیقرارم از تو تو بمون که آشیانه ام تویی به هوایت ای ستاره به تو می رسم دوباره اگه عاشقم بهانه ام تویی...
دوباره نمی خوام چشای خیسمو کسی ببینه
یه عمره حال و روز من همینه کسی به پای گریه هام نمی شینه بازم دلم گرفتو گریه کردم بازم به گریه هام می خندن بازم صدای گریمو شنیدن همه به گریه هام می خندن دوباره یه گوشه می شینمو واسه دلم می خونم هنوز تو حسرت یه همزبونم ولی نمی شه و اینو می دونم دوباره نمی خوام چشای خیسموکسی ببینه یه عمره حال و روز من همینه بازم دوباره دلم گرفته دوباره شعرام بوی غم گرفته کسی نفهمید غمم چی بوده دلیل یک عمر ماتمم چی بوده بازم دلم گرفتو گریه کردم...
دیگه تصمیم خودمو گرفتم دیگه کافیه دیگه همه چیزو فراموش میکنم همه چیرو و فقط به اون شهری که پشت دریاهاست فکر میکنم و به این که قایقی بسازمو از اینجا برم اما این مدتی که اینجام باید، باید بهترین نقش ممکن رو از خودم به جا بگذارم... من خیلی وقتا یادم میره که خدایی بالا سرمه که من بندشم آره بندش چه کلمه ی قشنگی بنده ی خدا بودن خیلی قشنگه بنده ی کسی که خیلی بزرگه بنده ی کسی که از همه بیشتر دوست داره از همه حتی از مادرت و تو رو می بخشه واونم لحظه ها رو میشماره تا به اون شهر پشت دریا ها بری چون میدونه اینجا داری عذاب میکشی و آب می شی اما می خواد ببینه تو ،تو چقدر دوسش داری آیا اونقدر دوسش داری که به هر کاری که ازت خواسته عمل کنی تو می گی دوسش داری ولی باید اینو نشون بدی به همه ...تو باید بهش نشون بدی که اونقدر دوسش داری که به خاطر اون حاضری از عزیزات بگذری از هوسات بگذری از همه چیزت بگذری...همونطور که اون نشون داد و می ده به همه ولی اونا چشم دیدنشو نداره باید چشمامونو بشوریم تا اینو ببینیم اون هر روز هزار بار اینو به مانشون می ده ولی ماراحت از کنار این عشق بزرگ می گذریم با تموم بخششهاش تا حالا به بیمارستان سر زدی ببینی چه کسایی هستن که حسرت سلامتی تورو می خورن این سلامتی رو کی بهت داده این که هر روز صبح می تونی راحت بیدار شی می تونی بدویی نفس بکشی... اما اگه اون نمی خواست تو نمی تونستی این نهایت عشقه که می بینه تو داری کارای زشت می کنی اما به روت نمیاره عذابت نمی ده تا شاید آدم بشی و عشق اونو ببینی اون به عشق تو نیازی نداری این تویی که بهش نیاز داری یادت بنداز لحظه هایی که ازش خواهش می کنی عاجزانه...مگه نمی گی عشقت عشقه واقعیه نه هوس پس چرا نمی تونی عاشق خدات بشی آره چون نمی بینیش چون یه جنس مخالف نیست ...
وخدا می بخشه اون بزرگه آره خدایا تو همین جایی و من حست نمیکردم منو ببخش ازت خواهش میکنم ...خدایا غیر تو کی می تونه از گناه من بگذره بگذر از گناهم ...که گناهم به اندازه ی تموم دنیاست اما تو می گذری چون خودت اینو گفتی...خدایا خیلی دوست دارم خیلی و فقط تویی که لیاقت عشق واقعی رو داری...فقط تو و خدایی که در این نزدیکیست لای این شب بوها،پای آن کاج بلند روی آگاهی آب،روی قانون گیاه آبجی طیبه و آبجی فهیمه ی نازم ازتون ممنونم ...خیلی دوستون دارم ازتون می خوام واسم دعا کنین تا این بار رو تصمیمم باشمو موفق بشم. از همه ی دوستای عزیزم هم که بهم سر میزنن ممنونم...
کفش هایم کو؟ چه کسی مرا صدا زد:سهراب؟ آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ. مادرم در خواب است، خواهرو برادرانم وشاید همه ی مردم شهر. شب خرداد به آسانی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد ونسیمی خنک از حاشیه ی سبز پتو خواب مرا می روبد بوی هجرت می آید: بالش من پر آواز پر چلچله هاست. صبح خواهد شد وبه این کاسه ی آب آسمان هجرت خواهد کرد باید امشب بروم من که از بازترین پنجره ها با مردم این ناحیه صحبت کردم حرفی از جنس زمان نشنیدم هیچ چشمی،عاشقانه به زمین خیره نبود. کسی از دیدن یک باغ مجذوب نشد. هیچکسی زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت. من به اندازه ی یک ابر دلم میگیرد وقتی از پنجره می بینم حوری ــ دختر بالغ همسایه ــ پای کمیاب ترین نارون روی زمین فقه می خواند. چیزهایی هم هست لحظه هایی پر اوج (مثلا شاعره ای را دیدم آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش آسمان تخم گذاشت. و شبی از شب ها مردی از من پرسید تا طلوع انگور چند ساعت راه است؟) باید امشب بروم باید امشب چمدانی را که به اندازه ی تنهایی من جا دارد،بردارم وبه سمتی بروم که درختان حماسی پیداست، رو به آن وسعت بی اندازه که همواره مرا می خواند. یک نفر باز صدا زد: سهراب! کفش هایم کو؟ باید امشب بروم...
تو می آیی، این جمله سالهاست یا شاید هم قرن هاست که شنیده ام. این جمله را در چشمان منتظر عابران و مسافران دیدم، دیدم که هر لحظه با آوردن نام زیبایت چشم ها نمناک می شود و دلهای خزان زده بهاری می شوند.
تو می آیی اما کجا و کی نمی دانم!چه کنم جز شکستن بغض دلم،تا مرواریدهایی را از صدف چشمانم به عنوان روشنی راهت قرار دهم و هم امشب انگشتان خسته ام با مشق کردن نامت جان بگیرند دردی دارم که بیکران کویر هم تاب که تحملش را ندارد.در دنیایی که طلوع و غروبش،روز وشبش هیچ بویی از یاد تو و خدایت نبرده چه جایی برای ماندن. من می آیم و به همه ی ظلمت ها پایان می دهم حضرت مهدی (عج)
به پیش روی من، تا چشم یاری می کند، دریاست چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست در این ساحل که من افتاده ام خاموش غمم دریا دلم تنهاست، وجودم بسته بر زنجیر تعلق هاست! خروش موج با من می کند نجوا: که هرکس دل به دریا زد رهایی یافت، که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت،... مرا آن دل که بر دریا زنم نیست ز پا این بند خونین برکنم نیست امید آن که جان خسته ام را بر آن نادیده ساحل افکنم نیست. سلام آبجی های گلم (طیبه و فهیمه جونم)ازتون خیلی خیلی ممنونم که تو این شرایط سخت تنهام نمی زارینو به یادمین وبهم کمک می کنین...
چیکار کنم خستم خسته دلم گرفته با هر کی می خوام درد ودل کنم چون دوسش دارم ونمی خوام ناراحتش کنم نمی تونم اصلا دیگه حوصله ی درد ودل رو هم ندارم با کوچیکترین حرفا دلم می شکنه من که هیچوقت دلم نمی شکست تا کی تاکی باید به خاطر کسایی که دوسشون دارم گریه نکنم ودروغکی بخندم تا دلشون نشکنه... خستم خسته...
قایقی خواهم ساخت خواهم انداخت به آب دور خواهم شد از این خاک غریب که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه ی عشق قهرمانان را بیدار کند قایق از تور تهی ودل از آرزوی مروارید هم چنان خواهم راند نه به آبی ها دل خواهم بست نه به دریا .... پشت دریا ها شهری ست که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است .... پشت دریاها شهری ست قایقی باید ساخت... خدایا کمکم کن خواهش می کنم مگه دوسم نداری
زندگی کردن من مردن تدریجی بود آن چه جان کند عمر حسابش کردند زندگی تلخترین خواب من است خسته ام خسته ازاین خواب گران بازم این فکرای لعنتی اومدن سراغم این غصه های لعنتی از خنده دورم میکنن این نفسای بی هدف زنده به گورم میکنن
خداوندا وقتی تو می روی شب می شود و قلب من پر پر می شود وناامید می شوم و حقیرمی شوم چو خاکی می شوم که بر آن نسیمی نمی وزد وبارانی نمی بارد ودر آن گلی نمی روید و بر سرش ستاره ای نمی درخشد تو می روی ومن تنهای تنها می مانم تو می روی ومن در غم خود خاک می شوم خدایا با اینکه می دونم همیشه همین نزدیکایی اما بعشی مواقع گرمای محبتت و توجهت رو حس نمی کنم دیکه فکر می کنم مثل سابق دوسم نداری مگه خدا جونم خودت نگفتی حتی گناهکارترین بندمم خیلی دوست دارم مگه خودت نگفتی اگه گناه کردین من شماهارو می بخشم فقط کافیه ازم بخواین خوب منکه ازت می خوام پس چرا منو نمی بخشی چرا دیگه دوسم نداری یعنی گناه من قابل بخشش نیست یعنس من لیاقت بخششو ندارم خدایا خواهش می کنم دیگه تنهام نزار خواهش میکنم
گفتم دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه ی دیروز بود به هراس فردا در شانه های صبورت بگذارم آرام برایت بگویم و بگریم در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟ گفت عزیز تر از هر چه هست تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی بلکه در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی من آنی خود را از تو دریغ نکردم که تو اینگونه هستی من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم گفتم پس چگونه راضی شدی که من برای آنهمه دلتنگی آنگونه زاربگریم گفت عزیز تر از هر چه هست اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند اشکهایت به من رسید ومن یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود گفتم آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی گفت بارها صدایت کردم آرام گفتم که از این راه نرو که به جایی نمی رسی وتو هرگز گوش نکردی وآن سنگ فریاد بلند من بودکه عزیز تر از هرچه هست از این راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهی رسید گفتم پس چرا آن همه درد بر دلم انباشتی گفت روزیت دادم تا صدایم کنی چیزی نگفتی پناهت دادم تا صدایم کنی چیزی نگفتی بارها گل برایت فرستادم کلامی نگفتی می خواستم برایم بگویی آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اینگونه صدایم کردی گفتم پس چرا همان بار اول که صدایت کردم دردم را از دل نراندی گفت اول بار که گفتی خدا آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دیگر صدای تو را نشنوم تو بار دیگر گفتی خدا ومن مشتاقتر برای شنیدن خدایی دیگر من اگر می دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار می کنی همان بار اول شفایت می دادم گفتم مهربانترین خدا دوست دارمت گفت عزیزتر از هرچه هست من دوستتر دارمت... خدایا منو ببخش که فراموشت کرده بودم و از رحمتت نا امید شده بودم دوست دارم خدای من...
زندگی گل به توان ابدیت زندگی ضرب زمان در ضربان دلها زندگی هندسه ی ساده و یکسان نفس هاست هر کجا هستم باشم آسمان مال من است پنجره،فکر،هوا،عشق،زمین مال من است چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند قارچ های غربت... آره واقعا چه اهمیتی داره که به خاطر قارچ های غربت لذت زندگی رو از دست بدیم...زندگی عین یه پنجرست که هر انسانی باید یکبار از اون بیرونو نگاه کنه پشت این پنجره یه طرف پراز زیباییه و طرف دیگه پر از زشتی حالا این بستگی به خود ما داره که کدوم طرفو نگاه کنیم این بستگی به خود ما کدوم رو انتخاب کنیم... امروز دیگه از تحمل این همه رنج وماتم وشکست خسته بودم بالاخره یه تصمیم جدی گرفتم رفتمو واسه خودم یه وکیل گرفتم یه وکیل که تو هیچ دادگاهی شکست نمی خوره و همیشه پیروزه ،خیلی هم منو دوست داره واسه همین هر کاری هم که می کنه به نفع منه آره اون واقعا عاشق منه یه عشق واقعیه واقعی وقتی راجبه حق وکالت باهاش صحبت کردم گفت فقط به یاد من باش و هر وقت کمک خواستی فقط صدام بزن وهیچ وقت فکر نکن که فراموشت کردم و هر کاریم کردم بدون دارم به نفعت این کا رو انجام می دم حتی اگه اولش به نظرت رسید که به ضررته بازهم صبر کن تا من همه ی کارارو درست کنم وبدون که این کارارو می کنم چون واقعا عاشقتم...الان دیگه خیلی سبکم دیگه غصه ای ندارم چون اون داره همه ی کارامو روبراه می کنه...آره من به خدا توکل کردمو اونو وکیل خودم کردم ...
زندگی کردن من مردن تدریجی بود آنچه جان کند دلم عمر حسابش کردند زندگی تلخترین خواب من است خسته ام خسته از این خواب گران
وای که چه قدر دلم میخواد زیر بارون راه برموگریه کنم... آخه دل من چرا بغضتو نمی شکنی... نمی تونم فراموشت کنم آخه چطوری می تونم... وای باران ، باران، شیشه ی پنجره را باران شست از دل من اما چه کسی نقش تورا خواهد شست؟ آسمان سربی رنگ من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ می پرد مرغ نگاهم تا دور وای باران باران پر مرغان نگاهم را شست خواب رویای فراموشی هاست خواب را دریاب که در آن دولت خاموشی هاست من شکوفایی گل های امیدم رادر رویاها می بینم وندایی که به من می گوید گر چه شب تاریک است دل قوی دار سحر نزدیک است...
|
About![]()
...........بگذارید بنویسم برای دلی که آرام از تاریکی شبی که از آسمان نازل می شود می شکند........... من تنهاترین تنهای روی زمین واسه دلم می نویسم ...........واسه دلی که آروم و بی سر و صدا از دست کسایی که دوسشون دارم می شکنه .............من تنهاترین تنهام
Home
|