|
این وبلاگه یه مرده ست.......................................همه ی دوستای گلم خدا نگهدارتون باشه................من که تو این دنیا هیچ لذتی نبردم...دلم مرد .....آرزوهام مرد.....................و حالا هم باید خودم بمیرم...........من این وبلاگو ساختم تا دردو دل کنم تا به زندگی امیدوار بشم .اما نشد رفتم یه وبلاگه دیگه ساختم ....اما این دفعه نت رو ازم گرفتن.........حالا دیگه دارم میمیرم...............منو حلال کنین و دعا.............خدانگهدارتون
جغد بارون خورده ای تو کوچه فریاد میزنه.............. زیر دیوار بلندی یه نفر جون میکنه.......... کی میدونه تو دل تاریک شب چی میگذره......... پای برده های شب اسیر زنجیر غمه............. دلم از تاریکی ها خسته شده .............. همه ی درها به روم بسته شده ........ من اسیر سایه های شب شدم........ شب اسیر تور سرد آسمون................ پابه پای سایه ها باید برم................... همه شب به شهر تاریکه جنون................ دلم از تاریکی ها خسته شده.......... همه ی درها به روم بسته شده............... چراغ ستاره ی من رو به خاموشی میره ......... بین مرگ و زندگی اسیر شدم باز دوباره........ تاریکی با پنجه ها ی سردش از راه میرسه......... تویه خاکه سرد قلبم بذرکینه میکاره................. دلم از تاریکی ها خسته شده ......... همه ی درها به روم بسته شده............. مرغ شومی پشته دیواره دلم.............. خودشو اینور و اونور میزنه.............. تو رگای خسته ی سرد تنم ترس مردن داره پر پر میزنه.............. دلم از تاریکی ها خسته شده ...................... همه ی درها به روم بسته شده....................
پرنده آزاد بود و رها اون پیام آور شادی بود همه دوسش داشتن روزها میگذشت و اون با خوشی روزها
رومیگذروند اون میخواست به همه کمک کنه ........ همه میگفتن دلش بزرگه....... اما یه روزی اون عاشق شد عاشق یه پرنده ی دیگه که تو ته یه دره ی عمیق بود .......... پرنده میخواست بهش بگه غیر دره هم جاهای دیگه ای هستن جاهای زیبایی هستن ........... میخواست اونو از دره نجات بده میخواست کمکش کنه تا باهم بپرن ....... همه بهش میگفتن اون ارزششو نداره اون خیلی باهات فرق داره ......... اما حرف تو گوش پرنده نمیرفت باید اونو نجات میداد......... یه روز دلشو زد به دریا، پرید تو دره ی تاریک و عمیق تا به عشقش برسه اونو نجات بده....... رفتو به اون پرنده رسید ........ اون بهش گفت من و تو خیلی فرق داریم تو نباید اسیر من بشی تو بپر برو......... اما نه پرنده نمیتونست اون دوسش داشت.......... روز به روز اونم عاشق پرنده شد ......... اما پرنده، اون تردید کرد....... تو عشقش تو این که آیا واقعا ارزشش رو داشت یا نه......... این رو به اون پرنده گفت اون دلش شکست ....... پرنده خواست بپره اما افتاد، افتاد و پرش شکست..... تو ته دره پرنده موند و بال شکستش ویه عالمه تردید ...... نمیدونست آیا شکستن بالش جزای تردیدش بود یا نه ........ پرنده روز و شب فریاد میکشید و خدارو صدا میزد........ اون تو آتیشه تردیدش میسوخت اون گناه کرده بود......... دیگه کسی حرف پرنده رو قبول نمیکرد ......... پرنده دوستاشو میدید که چه آزادانه دارن پرواز میکنن و شادن .......... ویادش میافته اونم یه روز شاد و آزاد بود.......... حالا پرنده با سکوتی که پر از اعتراض به خودش و تردیدشه پر از غصه ست مونده ته دره ......... اون روز و شب خودشو میزنه اینور و اونور تو دره تاریک......... بعضی از دوستاش تحقیرش میکنن ......... بعضی ها هم میگن فراموش کن تو گناهی نکردی ......... اون میخواد فراموش کنه میخواد........ اما هربار که میاد بالای دره دوستاش دستشو نمیگیرن........ و سایه های دره اونو دوباره میکشن پایین......... اون اسیر سایه ها ی شوم و سیاه دره ست......... اون داره آروم آروم میمیره......... پرنده تنها ست خیلی تنها........
چیزی واسه گفتن ندارم من شاعرانه نمی نویسم من فقط چرت و پرتای ذهنه یه دیوونه رو مینویسم
ا اینقدر بغضه تو گلوم سنگین شده که نمیتونم نفس بکشم به خاطر تو تو که هیچ وقت درک نمیکنی اصلا من هیشکی رو دوست ندارم همه بدن همه از همه متنفرم خدایاچرا یکی پیدا نمیشه که آدم واقعا بهش اعتماد کنه که فکر نکنی مثله بقیه تو رو می زاره و بیخیال میره آدما چقدر غریبن رو زمین ....... چرا.................س..................ک..............و................ت...........سهمه من از زندگیه ......... میرم از اینجا شاید..........خ.........و........د...........ک.........ش........ی شایدم.........م.........ر........گ...................خ...............ا.................م..........و.............ش نمیدونم فریاد بی صدای من به گوشه شما می رسه یا نه .............. فریاد میزنم من تنهاترین تنهام
دلم به اندازه ی ابریترین روز پاییز گرفته ابرهای سنگین تو دلم دارن حرکت می کنن اما نمی بارن.......بوی پاییز را حس می کنم که سراسرزندگیم روفرا گرفته.........تاریکی شب های سنگینم حتی به روزهام هم هجوم آورده اندودارن به انا مسلط می شن .............
وتو و دیگران بدون توجه به آب شدنم همچنان دروغ می گین وروز به روز منو در اعماق دریای تاریک تردیدم فرو می برید ...........می خوام فریادبکشم و بگم خستم خسته تر از آونی که زندگی کنم خدایا دلم هوای شهر پشت دریاها روکرده اونجایی که مردمش بلد نیستن دروغ بگن خدایا بگو بهم می خوام بیشتر راجبه اونجا بدونم بگو که اونجا دیگه تردیدی نیست ومن هم یه روز می بری اونجا خدایا نکنه انتظارم واسه رسیدن به اون شهر بیهودست و تو منو به جرم گناهام از رسیدن به اون شهر محروم می کنی ..............نه نه نمی خوام اینطوری فکر کنم..........اما شاید هم........
دیشب اینارو داشتم تو دفترم می نوشتم الان می خوام اینجا بنویسم تا هیچوقت دیشبو فراموش نکنم... دلم بد جوری گرفته خیلی خیلی زیاد خیلی سنگین شده یه غم سنگین غمی که هیشکی و هیشکی غیر خودم درکش نکرد ونمی کنه همه خوابن سکوت توی اتاقم موج می زنه سکوتی سنگین سکوتی پره حرف و فریاد واعتراش می خوام تا همیشه سکوت کنم سکوتی پره اعتراض اما از کی من بهخودم اعتراش دارم اما چه جوری می شه که ادم از خودش فرار کنه یه گناهکار اسیر یه گناه ناخواسته هر چه قدرم دیگران بگن من گناهی نکردم من اشتباهی نداشتم اما من می دونم گناه من خیلی سنگینه مثل سنگینیه دلم مثل سنگینیه سکوتم مثل سنگینیه شبهام مثل سنگینیه گذشته نه دلمک آروم نمی شه بازم می خواد بباره اخه امشب....آخرش بود همونطور که یه روز آرام و بی سر وصدا شروع شدیه شبم آرامو بی سر وصدا تموم شد گریه خوبه دوسش دارم تازگیها بارم تونستم گریه کنم اما امشب اشکام واسه خاموش کردن آتیش دلم کافی نیستن میترسم می ترسم باز مامانم بیدار بشه نزاره بنویسم عصبانی شه بگه من دیوونم میخوام جیغ بزنم دست از سرم بردارین ،سوال نپرسین ببینینو بگذرین نگین چرا؟نگین چی شد؟شما که درکم نمی کنین شما که جواب های منو نمی تونین بفهمین نپرسین چرا؟... آخه چرا؟عیب نداره که جوابمو ندادی گفتم که تمومش می کنم شایدباورت نشد شاید گفتی مثل هر دفعه بازم برمی گردی؟اما ببخش که نتونستم کمکت کنم قول می دوم که دیگه به هیشکی کمک نکنم آخه من وضعیتشو بدتر می کنم وای که این سال چقدر....چقدر غمگینه چقدر سنگینه....... وقتی هیشکی نیست درکت کنه وکمکت کنه دکتر چی می گه همش واسه پوله واسه....امشب یه چیزی رفت یه چیزی از دئلم پرکشید و رفت که دلم نمی خواست براه می ترسم می ترسم که دیگه نیاد به خاطر اینکه اذیتش کردم دیگه نیاد آخه اون فقط تو دل کسایی کوچ می کنه که لیاقتشو داشته باشن خیلی سخته ازش جداشدن نمی تونم.............اون یه حسه یه حس کههم قشنگه هم بد هم شادی بخشه هم ناراحت کننده شکل ثابتی نداره نمی گم چیه .........که سخته که ادم هیچ جایی نتونه حرف دلشو بگه ومجبور باشه همیشه نصف ونیمه صحبت کنه....نمی خوام تموم کنم اصلا نمی خوام امشب تموم بشه دوست دارم فریاد بزنم دیگه حرف هیشکی رو نمی تونم باور کنم حتی حرف کسایی که دوسشون دارمو همه دروغ می گن ...............سخته می خوام تا آخر بنویسم اما می گذره ساعت خیلی تند تند داره می گذره انگار داره از دست یکی فرار می کنه شاید اونم مثل بارون مثل....داره ازمن فرار می کنه همه فکر می کنن دارم فیلم بازی می کنم اما من قضاوت رو دوست ندارم هیشکی همه چیرو نمی دونه اونا از دلم خبر ندارمن اما به خوذدشون اجازه می دن در مورد من قضاوت کنن..........حتی دیگه اجازه ندارم ترانه گوش کنم ..........اخ که دلم داره می ترکه...........دوست دارم امتحان هامو خوب بدم تا به همه ثابت کنم که من یه زمونی خیلی زرنگ بودم اما روزگار نزاشت .....می خوام دیگه تحقیرم نکنن از تحقیر بدم میاد ..اما نمی تونم اونم بااین وضعیت روحیم......فدای سرت که به خاطر تو بود که اینهمه تحقیر شدم به خاطر تو بود که نمراتم اونطوری شدن اما تقصیر تو ببود این اشتباه من بود که توهم قربونیش شدی .........یکم خوابم میاد اما نمی خوام بخوابم این روزا همهچیز واسم خیش و بارونیه همه چیز حس پاییزو داره بهارم خزونه ..........بهار چه کلمه ی غریبی.........حس غربتو دارم ...........اینم عیب نداره من هنوز به خدا امیدوارم خدایا هنوز می دونم که تو .........فقط تویی که حقیقتو می دونی .............خدایا حس می کنم ازم روتو برگردوندی می گی برو پی کارت تو بنده ی خوبی نبودی تو بندهای خوبمو اذیت کردی برو که دیگه نبینمت.......اما من هنوز دارم بهت نگاه می کنم هنوز از پشت شیشه ای که بین منو تو دارم نگات می کنم همون شیشه ای که خیسو بارونیه........فریاد می زنم خدایا اخه من بندتم دوست دارم خدایا منو ببخش خودت می دونی که نمی خواستم خدایا.......... کمکم کن.......... داره بارون می باره صدای ضربه هاشو که رو شیشه می زنه می شنوم .....داره تند تند می باره .........اما نباید برم بیرون آخه بارون وقتی منو می بینه دیگه می ره ائون ازم فرار می کنه اونم می گه تو گناهکاری .......... آتشی در سینه دارم اب میخواهد دل من زین شبه بی انتها مهتاب می خواهد دل من از همه ی کسایی که واسم کامنت می زارن ممنونم یکی از دوستان گفته بودن که از شعرای سهراب سپهری بیشتر بنویم چشم ولی یه مدتیبه خاطر امتحانات پایان ترمم شاید نتونم بیام نت انشاالله بعد از امتحانات واستون از شعرای سهراب سپهری بیشتر مینویسم أخه خودمم دوسشون دارم ..........از دوتان خواهش می کنم که وقتی کامنت می زارن آدرس وبشونم بزارن ............... از تنهای تنها هم تشکر می کنم منم تنهاترین تنهام اما درمورد لینک دوستام نمی دونم چیکار کنم این مشکلو دارم شاید درست لینکشون نکردم اگه راهنماییم کنین ممنون می شم ........ ابجی طیبه و آبجی فهیمه ی عزیزمخیلی خیلی زیاد دوستون دارم ..........براتون پیام می فرستم ....... تابعد امتحانات همتونو می سپارم به خدا........
چی بگم از چی بگم .................... دیگه نایی واسه گفتن نیست......... دیگه از دست کسی خسته نیستم از دست خودم خستم از خودم بدم میاد................ من یه گناهکارم
سلام خوبین خوشین من براتون بمیرم بدون من چی کار می کنین کی براتون حرفای خوشگل خوشگل میگه عیب نداره دیگه .................... خیلی وقت بود نمی یومدم امروز اومدم بگم که شاید همیشه نیام ولی سعی میکتنم زود زود به وبم سر بزنم و به شما دوستا ی گلم هم سر بزنم .................... خوب دیگه از کسایی که نتونستم امروز براشون کامنت بزارم معذرت می خوام بعدا دوباره میام......... خیلی دوستوم دارم تا بعد میسپارمتون به خدا
نمی گویم که هرگز نباید در نگاه اول عاشق شد اما اعتقاد دارم باید برای بار دوم هم نگاه کرد ویکتور هوگو
خوش به حال اونایی که دلشون از دست کسی می شکنه ،همیشه پیروز اونا هستن اونا هستن که به خدا نزدیکترن ... کسایی مثل من دل اونا رو می شکنن واونا روز به روز عزیزتر وعزیزتر میشن...اما ما روز به روز ذلیل تر وذلیل تر... روزگار من،فکر می کردم تو همه چیزو به من یاد دادی اما نمی دونستم هنوز چیزایی باقیه هنوز یاد نداده بودی که با قانون طبیعت نمی شه جنگید ...من یه عمر جنگیدم تا آدم خوبه بشم ...اما نمی دونستم من یه آدم بدم ...وهر چه قدر با روزگار بجنگم بیشتر سرم به سنگ می خوره.... نمی دونستم گناهکار گناهکاره و هیچوقت بخشیده نمی شه...و من یه گناهکارم ...محکوم به این که هر روز ماجرای گناهم رو هزار بار برای خودم تعریف کنم و فراموش نکنم که من چی کار کردم .... فرموش کرده بودم گفتم که فراموشت می کنم چرا وقتی می خوام همه چیرم فراموش بکنم باید یه غریبه از راه برسه و بهم بگه تو بچه ای ...نفهمی....خدا کنه تا آخر عمر غصه بخوری ووقت واسه عاشقی نداشته باشی.... عزیزم به خدا خودتم می دونستی که نمی خواستم دلت بشکنه....نمی دونم ....یادم نمی یاد سر عشقم چی اومد ....اون همه محبتم کجا رفت .....من همونی هستم که میگفتم اگه یه روز بفهمم دوسم نداری خودمو می کشم ....اما چی شد الان حتی نمیخوام ببینمت...چرااز با تو بودن حالم به هم میخوره....آخه چرا....خدایا ....تو اون چند روز چه اتفاقی افتاد...یادم نمیاد.... خدایا مگه نمی گن که تو می بخشی ....مگه خودت نگفتی من می بخشمت ...پس کو ؟چرا منو نمی بخشی...چرا تموم نمی شه ...من که ازت می خوام.....
امروز یکم حالم گرفته ست نه، یکم نه، خیلی تو تعطیلات عید بیشتر وقت پیدا کردم فکر کنم به خودم به اشتباهاتم به گناهام ...
من از اولشم یه گناهکار بودم یکی که دلش سنگه من داشتم انتقام میگرفتم عزیزم از تو من از تو انتقام گرفتم تو قربونی من شدی من از اولشم دوست نداشتم واینو نمی دونستم آخه چرا تو؟ منو ببخش ....میدونم خیلی سخته ...کاری که من باهات کردم هیچ چسی باهات نکرده بود ....گناه من خیلی بزرگه ...ولی منو ببخش .... درکت می کنم گلم نمی تونی .... من چوبشو می خورم گلم تو نگران نباش تو دستت به هیچ جایی نمی رسه ولی تو خدا رو داری واونهواتو داره وانتقامتو ازم می گیره...عزیزم من چوبشو می خورم..... عزیزم شاید جرم من مجازات بشم که تا آخر عمر نتونم عاشق کسی بشم ...ولی عزیزم تو که میدونی من بدون عشق می میرم پس از خدا نخواه که دیگه نتونم عاشق بشم ....هنوزم نمی دونم که دوست دارم یانه .... وای لعنت بر این تردید ...تردید یعنی مرگ ...یعنی بدتر از مرگ ...یعنی گرفتار شدن تو یه جهنم....چرا نزاشتن من عاشقت بمونم چرا منو تو این تردید گرفتار کردن..... ولی دیگه باید تصمیم خودمو می گرفتم دیگه من تورو نمی شناسم اصلا نمی دونم کی هستی میدونم این نامردیه اما از این تردید لعنتی بهتره....خیلی بهتر.... اما تو اینم تردید دارم که فراموشت کنم یا نه ...چرا این تردید لعنتی دست از سرم بر نمی داره....خدایا
سال نو رو به همه ی شما دوستای گلم تبریک میگم امیدوارم سال موش براتون سال قشنگی باشه و همیشه شاد وپر انرژی باشین... مانده تا برف زمین آب شود مانده تا بسته شود اینهمه نیلوفر وارونه ی چتر ناتمام است درخت زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد وفروغ تر چشم حشرات و طلوع سر غوک از افق درک حیات مانده تا سینی ما پر شود از صحبت سنبوسه وعید در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد و نه آواز پری میرسد از روزن منظومه ی برف تشنه ی زمزمه ام مانده تا مرغ سر چینه ی هذیانی اسفند صدا بردارد پس چه باید بکنم من که رد لخت ترین موسم بی چهچه ی سال تشنه ی زمزمه ام؟ بهتر آن است که برخیزم رنگ رابر دارم روی تنهایی خود نقش مرغی بکشم.
امروز یکم دلم گرفته
یادم باشه که هیچ وقت کسی رو به خاطر دوست داشتن دیگری تحقیر نکنم وباعث دودلی اون نشم چون این کار باعث یه فاجعه ی بزرگ میشه یادم باشه چون خودم از این راه زخم خوردم فهمیدم که دودلی چقدر دردناکه اونم برای تمام عمرت پس هیچ وقت یادم نره.... با تو گفتم از غرور از گل وشعر وترانه با تو گفتم پیش من باش،بی بهانه با تو گفتم هر چه گفتم با تو کم بود عاقبت آنچه به جه ماند چشم خیس از اشک وغم بود...
شروع امامت مهدی موعود رو به همه ی عاشقان مهدی تبریک میگم به امید روزی که تو بیایی... تو امید انتظاری تودلای ناامید .... تو بهونه ی هر عاشق واسه زنده بودنی... ای دو سه تا کوچه ز مادورتر نغمه ی تو از همه پر شور تر کاش که این فاصله را کم کنی محنت این قافله را کم کنی
روزگارم بد نیست
تکه نانی دارم ،خرده هوشی،سر سوزن ذوقی مادری دارم بهتر از برگ درخت دوستانی بهتر از آب روان(فهیمه وطیبه وشیوا ) وخدایی که در این نزدیکیست لای این شب بوها،پای آن کاج بلند روی آگاهی آب،روی قانون گیاه من مسلمانم قبله ام یک گل سرخ جانمازم چشمه،مهرم نور دشت سجاده ی من من وضو باتپش پنجره ها میگیرم در نمازم جریان دارد ماه ،جریان دارد طیف سنگ از پشت نمازم پیداست همه ذرات نمازم متبلور شده است من نمازم را وقتی می خوانم که اذانش را باد ،گفته باشد سر گلدسته یسرو من نمازم را پی تکبیره الاحرام علف می خوانم پی قد قامت موج کعبه ام بر لب آب کعبه ام زیر اقاقی هاست کعبه ام مثل نسیم ،می رود باغ به باغ،می رود شهر به شهر حجر الاسود من روشنی باغچه است... سهراب سپهری
سسسسسسسسسلام خوبین خوشین ؟دوباره فاطمه اومد فکر کردین به این زودی میزارمو میرم نه بابا من تازه اومدم تازه می خوام واسه خودم جشن تولد بگیرمو شما هم دعوتین.... ازآبجی طیبه و فهیمه ی نازم معذرت می خوام الهی من فداتون بشم ببخشید که ناراحتتون کردم خوب چرا می زنین ببخشید دیگه خیلی دوستون دارم طیبه و فهیمه ی گلم زندگی تجربه ی شب پره در تاریکی است... زندگی حس غریبیست که یک مرغ مهاجر دارد...
من بی تو هیچم تو باورم نکن
خیسم زگریه تنهاترم نکن عاشق نبودم تا با تو سر کنم اتش نبودم خاکسترم نکن اگه عاشقت نبودم اگه بی تو زنده بودم تو بمون که بی تو غصه می خورم اگه دل به تو نبستم اگه این منم که هستم ولی از هوای گریه ات پرم اگه شکوه دارم از تو اگه بیقرارم از تو تو بمون که آشیانه ام تویی به هوایت ای ستاره به تو می رسم دوباره اگه عاشقم بهانه ام تویی دل کنده بودم از همزبونیت پنهون نکردی از من نشونیت من پا کشیدم از عهد بسته ام تو پا فشردی بر مهربونیت اگه همزبون نبودم اگه مهربون نبودم چه کنم دل این دل شکسترو اگه سرد ومرده بودم اگه پر نمی گشودم به تو بستم این دو بال خسته رو اگه شکوه دارم از تو اگه بیقرارم از تو تو بمون که آشیانه ام تویی به هوایت ای ستاره به تو می رسم دوباره اگه عاشقم بهانه ام تویی...
دوباره نمی خوام چشای خیسمو کسی ببینه
یه عمره حال و روز من همینه کسی به پای گریه هام نمی شینه بازم دلم گرفتو گریه کردم بازم به گریه هام می خندن بازم صدای گریمو شنیدن همه به گریه هام می خندن دوباره یه گوشه می شینمو واسه دلم می خونم هنوز تو حسرت یه همزبونم ولی نمی شه و اینو می دونم دوباره نمی خوام چشای خیسموکسی ببینه یه عمره حال و روز من همینه بازم دوباره دلم گرفته دوباره شعرام بوی غم گرفته کسی نفهمید غمم چی بوده دلیل یک عمر ماتمم چی بوده بازم دلم گرفتو گریه کردم...
دیگه تصمیم خودمو گرفتم دیگه کافیه دیگه همه چیزو فراموش میکنم همه چیرو و فقط به اون شهری که پشت دریاهاست فکر میکنم و به این که قایقی بسازمو از اینجا برم اما این مدتی که اینجام باید، باید بهترین نقش ممکن رو از خودم به جا بگذارم... من خیلی وقتا یادم میره که خدایی بالا سرمه که من بندشم آره بندش چه کلمه ی قشنگی بنده ی خدا بودن خیلی قشنگه بنده ی کسی که خیلی بزرگه بنده ی کسی که از همه بیشتر دوست داره از همه حتی از مادرت و تو رو می بخشه واونم لحظه ها رو میشماره تا به اون شهر پشت دریا ها بری چون میدونه اینجا داری عذاب میکشی و آب می شی اما می خواد ببینه تو ،تو چقدر دوسش داری آیا اونقدر دوسش داری که به هر کاری که ازت خواسته عمل کنی تو می گی دوسش داری ولی باید اینو نشون بدی به همه ...تو باید بهش نشون بدی که اونقدر دوسش داری که به خاطر اون حاضری از عزیزات بگذری از هوسات بگذری از همه چیزت بگذری...همونطور که اون نشون داد و می ده به همه ولی اونا چشم دیدنشو نداره باید چشمامونو بشوریم تا اینو ببینیم اون هر روز هزار بار اینو به مانشون می ده ولی ماراحت از کنار این عشق بزرگ می گذریم با تموم بخششهاش تا حالا به بیمارستان سر زدی ببینی چه کسایی هستن که حسرت سلامتی تورو می خورن این سلامتی رو کی بهت داده این که هر روز صبح می تونی راحت بیدار شی می تونی بدویی نفس بکشی... اما اگه اون نمی خواست تو نمی تونستی این نهایت عشقه که می بینه تو داری کارای زشت می کنی اما به روت نمیاره عذابت نمی ده تا شاید آدم بشی و عشق اونو ببینی اون به عشق تو نیازی نداری این تویی که بهش نیاز داری یادت بنداز لحظه هایی که ازش خواهش می کنی عاجزانه...مگه نمی گی عشقت عشقه واقعیه نه هوس پس چرا نمی تونی عاشق خدات بشی آره چون نمی بینیش چون یه جنس مخالف نیست ...
وخدا می بخشه اون بزرگه آره خدایا تو همین جایی و من حست نمیکردم منو ببخش ازت خواهش میکنم ...خدایا غیر تو کی می تونه از گناه من بگذره بگذر از گناهم ...که گناهم به اندازه ی تموم دنیاست اما تو می گذری چون خودت اینو گفتی...خدایا خیلی دوست دارم خیلی و فقط تویی که لیاقت عشق واقعی رو داری...فقط تو و خدایی که در این نزدیکیست لای این شب بوها،پای آن کاج بلند روی آگاهی آب،روی قانون گیاه آبجی طیبه و آبجی فهیمه ی نازم ازتون ممنونم ...خیلی دوستون دارم ازتون می خوام واسم دعا کنین تا این بار رو تصمیمم باشمو موفق بشم. از همه ی دوستای عزیزم هم که بهم سر میزنن ممنونم...
کفش هایم کو؟ چه کسی مرا صدا زد:سهراب؟ آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ. مادرم در خواب است، خواهرو برادرانم وشاید همه ی مردم شهر. شب خرداد به آسانی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد ونسیمی خنک از حاشیه ی سبز پتو خواب مرا می روبد بوی هجرت می آید: بالش من پر آواز پر چلچله هاست. صبح خواهد شد وبه این کاسه ی آب آسمان هجرت خواهد کرد باید امشب بروم من که از بازترین پنجره ها با مردم این ناحیه صحبت کردم حرفی از جنس زمان نشنیدم هیچ چشمی،عاشقانه به زمین خیره نبود. کسی از دیدن یک باغ مجذوب نشد. هیچکسی زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت. من به اندازه ی یک ابر دلم میگیرد وقتی از پنجره می بینم حوری ــ دختر بالغ همسایه ــ پای کمیاب ترین نارون روی زمین فقه می خواند. چیزهایی هم هست لحظه هایی پر اوج (مثلا شاعره ای را دیدم آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش آسمان تخم گذاشت. و شبی از شب ها مردی از من پرسید تا طلوع انگور چند ساعت راه است؟) باید امشب بروم باید امشب چمدانی را که به اندازه ی تنهایی من جا دارد،بردارم وبه سمتی بروم که درختان حماسی پیداست، رو به آن وسعت بی اندازه که همواره مرا می خواند. یک نفر باز صدا زد: سهراب! کفش هایم کو؟ باید امشب بروم...
تو می آیی، این جمله سالهاست یا شاید هم قرن هاست که شنیده ام. این جمله را در چشمان منتظر عابران و مسافران دیدم، دیدم که هر لحظه با آوردن نام زیبایت چشم ها نمناک می شود و دلهای خزان زده بهاری می شوند.
تو می آیی اما کجا و کی نمی دانم!چه کنم جز شکستن بغض دلم،تا مرواریدهایی را از صدف چشمانم به عنوان روشنی راهت قرار دهم و هم امشب انگشتان خسته ام با مشق کردن نامت جان بگیرند دردی دارم که بیکران کویر هم تاب که تحملش را ندارد.در دنیایی که طلوع و غروبش،روز وشبش هیچ بویی از یاد تو و خدایت نبرده چه جایی برای ماندن. من می آیم و به همه ی ظلمت ها پایان می دهم حضرت مهدی (عج)
به پیش روی من، تا چشم یاری می کند، دریاست چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست در این ساحل که من افتاده ام خاموش غمم دریا دلم تنهاست، وجودم بسته بر زنجیر تعلق هاست! خروش موج با من می کند نجوا: که هرکس دل به دریا زد رهایی یافت، که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت،... مرا آن دل که بر دریا زنم نیست ز پا این بند خونین برکنم نیست امید آن که جان خسته ام را بر آن نادیده ساحل افکنم نیست. سلام آبجی های گلم (طیبه و فهیمه جونم)ازتون خیلی خیلی ممنونم که تو این شرایط سخت تنهام نمی زارینو به یادمین وبهم کمک می کنین...
چیکار کنم خستم خسته دلم گرفته با هر کی می خوام درد ودل کنم چون دوسش دارم ونمی خوام ناراحتش کنم نمی تونم اصلا دیگه حوصله ی درد ودل رو هم ندارم با کوچیکترین حرفا دلم می شکنه من که هیچوقت دلم نمی شکست تا کی تاکی باید به خاطر کسایی که دوسشون دارم گریه نکنم ودروغکی بخندم تا دلشون نشکنه... خستم خسته...
قایقی خواهم ساخت خواهم انداخت به آب دور خواهم شد از این خاک غریب که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه ی عشق قهرمانان را بیدار کند قایق از تور تهی ودل از آرزوی مروارید هم چنان خواهم راند نه به آبی ها دل خواهم بست نه به دریا .... پشت دریا ها شهری ست که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است .... پشت دریاها شهری ست قایقی باید ساخت... خدایا کمکم کن خواهش می کنم مگه دوسم نداری
زندگی کردن من مردن تدریجی بود آن چه جان کند عمر حسابش کردند زندگی تلخترین خواب من است خسته ام خسته ازاین خواب گران بازم این فکرای لعنتی اومدن سراغم این غصه های لعنتی از خنده دورم میکنن این نفسای بی هدف زنده به گورم میکنن
خداوندا وقتی تو می روی شب می شود و قلب من پر پر می شود وناامید می شوم و حقیرمی شوم چو خاکی می شوم که بر آن نسیمی نمی وزد وبارانی نمی بارد ودر آن گلی نمی روید و بر سرش ستاره ای نمی درخشد تو می روی ومن تنهای تنها می مانم تو می روی ومن در غم خود خاک می شوم خدایا با اینکه می دونم همیشه همین نزدیکایی اما بعشی مواقع گرمای محبتت و توجهت رو حس نمی کنم دیکه فکر می کنم مثل سابق دوسم نداری مگه خدا جونم خودت نگفتی حتی گناهکارترین بندمم خیلی دوست دارم مگه خودت نگفتی اگه گناه کردین من شماهارو می بخشم فقط کافیه ازم بخواین خوب منکه ازت می خوام پس چرا منو نمی بخشی چرا دیگه دوسم نداری یعنی گناه من قابل بخشش نیست یعنس من لیاقت بخششو ندارم خدایا خواهش می کنم دیگه تنهام نزار خواهش میکنم
گفتم دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه ی دیروز بود به هراس فردا در شانه های صبورت بگذارم آرام برایت بگویم و بگریم در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟ گفت عزیز تر از هر چه هست تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی بلکه در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی من آنی خود را از تو دریغ نکردم که تو اینگونه هستی من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم گفتم پس چگونه راضی شدی که من برای آنهمه دلتنگی آنگونه زاربگریم گفت عزیز تر از هر چه هست اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند اشکهایت به من رسید ومن یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود گفتم آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی گفت بارها صدایت کردم آرام گفتم که از این راه نرو که به جایی نمی رسی وتو هرگز گوش نکردی وآن سنگ فریاد بلند من بودکه عزیز تر از هرچه هست از این راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهی رسید گفتم پس چرا آن همه درد بر دلم انباشتی گفت روزیت دادم تا صدایم کنی چیزی نگفتی پناهت دادم تا صدایم کنی چیزی نگفتی بارها گل برایت فرستادم کلامی نگفتی می خواستم برایم بگویی آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اینگونه صدایم کردی گفتم پس چرا همان بار اول که صدایت کردم دردم را از دل نراندی گفت اول بار که گفتی خدا آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دیگر صدای تو را نشنوم تو بار دیگر گفتی خدا ومن مشتاقتر برای شنیدن خدایی دیگر من اگر می دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار می کنی همان بار اول شفایت می دادم گفتم مهربانترین خدا دوست دارمت گفت عزیزتر از هرچه هست من دوستتر دارمت... خدایا منو ببخش که فراموشت کرده بودم و از رحمتت نا امید شده بودم دوست دارم خدای من...
زندگی گل به توان ابدیت زندگی ضرب زمان در ضربان دلها زندگی هندسه ی ساده و یکسان نفس هاست هر کجا هستم باشم آسمان مال من است پنجره،فکر،هوا،عشق،زمین مال من است چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند قارچ های غربت... آره واقعا چه اهمیتی داره که به خاطر قارچ های غربت لذت زندگی رو از دست بدیم...زندگی عین یه پنجرست که هر انسانی باید یکبار از اون بیرونو نگاه کنه پشت این پنجره یه طرف پراز زیباییه و طرف دیگه پر از زشتی حالا این بستگی به خود ما داره که کدوم طرفو نگاه کنیم این بستگی به خود ما کدوم رو انتخاب کنیم... امروز دیگه از تحمل این همه رنج وماتم وشکست خسته بودم بالاخره یه تصمیم جدی گرفتم رفتمو واسه خودم یه وکیل گرفتم یه وکیل که تو هیچ دادگاهی شکست نمی خوره و همیشه پیروزه ،خیلی هم منو دوست داره واسه همین هر کاری هم که می کنه به نفع منه آره اون واقعا عاشق منه یه عشق واقعیه واقعی وقتی راجبه حق وکالت باهاش صحبت کردم گفت فقط به یاد من باش و هر وقت کمک خواستی فقط صدام بزن وهیچ وقت فکر نکن که فراموشت کردم و هر کاریم کردم بدون دارم به نفعت این کا رو انجام می دم حتی اگه اولش به نظرت رسید که به ضررته بازهم صبر کن تا من همه ی کارارو درست کنم وبدون که این کارارو می کنم چون واقعا عاشقتم...الان دیگه خیلی سبکم دیگه غصه ای ندارم چون اون داره همه ی کارامو روبراه می کنه...آره من به خدا توکل کردمو اونو وکیل خودم کردم ...
|
About![]()
...........بگذارید بنویسم برای دلی که آرام از تاریکی شبی که از آسمان نازل می شود می شکند........... من تنهاترین تنهای روی زمین واسه دلم می نویسم ...........واسه دلی که آروم و بی سر و صدا از دست کسایی که دوسشون دارم می شکنه .............من تنهاترین تنهام
Home
|